مدت زیادی است دستم به قلم نمیآید. دوست دارم افکارم را در سلولهای مغزم زندانی کنم. ناگزیر خودکارم را برمیدارم و خودم را مجبور به نوشتن میکنم. نوشتن برای شمارهای که داستان غمانگیزی در دلش نهفته. از آن داستانهایی که امیدوارى خوابی بیش نباشد. اما این سری خواب نبود…
شروع به نوشتن میکنم:
به نام خدا
بیستمین شمارهٔ رایانش هم به کمک تلاشهای تعداد زیادی از بچهها آماده شد. در جایگاه خود، در برابر همکاری این همه عزیز که چنین خروجیای را پدید آوردند، سر تعظیم فرود میآورم. دیدن رایانش در حال رشد باعث خوشحالی و افتخارم هست. همچنین از رایا، سردبیر سابق رایانش، بابت تمام تلاشهایی که باعث شد رایانش الان، اینجا باشه تشکر میکنم. امیدوارم لیاقت رایانش و این قلب تپندهٔ همیشه سبز را داشته باشم.
لابی دانشکده، اتاق سبز
منتظرتونیم
